قشنگ ترین موزیک ها، بهترین نرم افزارها ،مطالب عاشقانه خفن و رمانتیک free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
بادهای سرد،فصل سرد و حالا زندگی سرد.سرد چه کلمه دوست داشتنی خوبی بود.
راه نرفته.راه نرفتهام را گم کردهام.خودم هم میدانم وجود من از هر چه غیر از تنهایی است،تهی.به بادهای سرد میاندیشم.در جستجوی آن نهایت گم کرده.در جستجوی آن تنهایی گم کرده خودم.
از شهر شلوغ خسته.خسته.بسیار خسته.از قیافه آدمهای مظلوم دوُر و برم.از این همه جمعیت.خسته.خسته.آن همه جنگلهای بیانتها،آن همه بارانهای بیوقفه،آن همه نهرهای جاری و من در میان دود گم شدهام.آبهای کثیف.چهرههای آلوده.غصههای تمام نشدنی.
پروردگار پاییز.این دردهای کهنه تمام تن مرا فشار میدهد.مرا به سواحل دریاهای آرامش ببر.مرا تا قلب جنگلهای تنهایی راهنمایی کن.مرا به دست آب بسپار،شاید که چشمهای مرا بشوید و تمام این چهرههای چسبناک نقاب دار را...مرا بر اسب باد سوار کن،اسبی که از میان فصل سرد عبور میکند و تا ساعت باران فرود نمیآید...مرا تبدیلم کن به یک ورق کاهی تا آرام بر موج علفزارها بازیم بگیرد.
با من از تنهاییهای آدمهایی بگو که رودخانههای خروشان هم از پای آنها گذر کردهاند.نمیدانم جایی هست که فشار هوا صفر شود و به جای نفس کشیدن،نگاه بلعید،مرا به آنجا.....مرا با فصل سردم و تو و این تنهایی،روزهای سرد پاییز.روزهایی که این سنگ سیاه تکان میخورد و آرام حرف میزند.روزهایی که تمام این آدمهای لعنتی انگار برای هزاران سال قرار است بمیرند و جهان از شر انسان رها شود...
روزهای نارنجی، قرمز...زرد. روزهای سرد پاییز.....
خدایا به خودت می سپارم. من نمی دونم صلاح کار چیه.
اما تو بد شرایطی قرار گرفتم. با صبوری بیگانه شدم. به مرز نبودن ها رسیدم.
فقط 18 ساعت باقی مونده بین دو راهی شکست و زندگی
امتحان خیلی سختی بود خدا ازم گرفتی... فکر نمی کردم اینقدر سخت و نفس گیر باشه.
فقط ازت می خوام پایانش که فرداست خوب تموم بشه.
اگه نه باور کن نمی دونم چی قراره سرم بیاد.
برگشتم به جایی که سال ها پیش زندگی می کردم .اما ایندفعه واسه یه مشکل خیلی بزرگ اومدم.
اما هر چقدر بزرگ باشه بلاخره روزی به پایان می رسه. نمی تونه بر زمان غلبه کنه.
هر چند دیگه هیچ کس واسم نمونده چه بیرون از این دنیا چه داخل این دنیای بی انتها... پس حرف زیادی هم واسه ی نوشتن ندارم....
خدایا !
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان ،
اضطرابهای بزرگ ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن
لذتها را به بندگان حقیرت ببخش ....
سلام
دوباره بعد از یه سال دوری امشب به سرم زد ، تنهایی به یاد ایام از دست رفته یه سری به کلبه ی پر از غمم بزنم.
بعد از این همه دوری حرف زیادی هم برای نوشتن ندارم .فقط و فقط یه شعر از معینی کرمانشاهی دارم.
طبیبا بس کن این درمان ، من بیمار می میرم.
مرا دیگر به حال خویشتن بگذار ، می میرم.
دمادم میشوم کاهیده تر زین عشق جان فرسا
ز من شویید دست ای دوستان کاینبار ، می میرم.
ندارم تاب دیدارت که با آن شعله میسوزم
نمی خوام ترا بینم ، کز آن دیدار می میرم.
من دیوانه رو بگذار تا با خود سخن گویم
به شهر غم غریبم من ، روی بر دیوار می میرم.
...


غروب آخر شعرم پر از ارامش دریاست

تا به کی باید رفت ، از دیاری به دیار دیگر
نتوانم ، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم ، که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری ، به بهاری دیگر
آه اکنون دیریست
که فرو ریخته در من ، گویی تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم با بوسه تو
روی لبهایم می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آن چنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل این است
که از پنجره ای
تک درختم را سرشار از برگ در تب زرد خزان می نگرم
مثل این است که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز ، شب و روز ، شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی ،
جز یک لحظه ، یک لحظه ، یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی
بگذار که فراموش کنم
فروغ فرخزاد
یک مسافر, باز سوار بر همان یکه قطار به نظر مسیر وی آشنا نیست
... به نظر تاریک است
...باز فکر, باز اندیشه
...باز آن تبر و آن تیشه
,همه قصد آزردن این بنده ی کوچک دارند
شایدم قصد بیداری وی از یک خواب
که فرو میبرنش اندر خوابی دگر
غافل از آن که بداند ثمر این خواب بیداری از آن دگری است
هر چه چشمش گرم این خواب شد و
...ذهن او طعمه ی آن تبر و تیشه بگشت
یادش آمد باز
یادش امد خاطره ای
...که دگر زان کابوس نبرد ثمری جز آرام دل
یادش آمد این خواب شایدم این کابوس
بار اول نیست که تبر بر ذهن خسته میزند
...
آری
آری آن مسافر خودمم
...یادم آمد
یادم آید که یک چندی پیش
سوار بر این قطار
این قطار سرنوشت
...نزدیک یک دوراهی میگذشت
یک چنین خوابی بود یا چنین کابوسی
...!لمس چشمانم کرد, بسته پلکانم کرد و تبر نثار ذهن بی عارم کرد
و هم اکنون که دست بر قلمم
و قلم در دستم
بیدارم از آن خواب و قطار
زان دوراهی کرده چند روزی عبور
گرچه بیدارم ولی
فرو در آن خواب شیرین بیداری ام
چون مقصدم رسوا نیست
نیست بیمی از این نا آگاهی
یاد تعبیر این خواب مکرر میکنم
یاد آن تعبیر زیبا
که ز هر سو بروم
و به هر سو بروم بیمی نیست
این مسیر نیست که با تغییرش مقصد ما نیز تغییر میکند
...این مسیر نیست که مقصد آنجاست,مقصد ما پیداست؛ ولی از دیدهی ما همچنان نا پیدا
مقصد ما یک پرنده است
این قطار و ریلش نیست که دنبال آن پرنده میروند
!!!آن پرنده جلد است
جلد آن قطار و ایستگاهی چند
و به هر ایستگاه
بر سر شانه ی این من مسافر مینشیند
پس نترسم
آن کبوتر جلد است
و از آن زیباتر
که گرفتم وعده , من ازآن راننده
خدای من ، ببخش مرا
خدای من ، ببخش مرا که دلم گاه می گیرد و ماوایی جز تو ندارم که با وی در میان بگذارم. ببخش مرا که از خیلی چیزها آزرده می شوم و تنها به تو می گویم. ببخش مرا که توان شکر ندارم ، که آن همه خیر که به من بخشیدی را شکر گذارم. ببخش که نمی توانم آن گونه که شایسته است به واسطه اینکه پای درد دلم می نشینی و تک تک کلماتم را می خوانی ، برایت کاری انجام دهم.
خدای من ، چه شیرین است درد دل کردن با تو که مرا می فهمی ، درک می کنی و خارج از محدوده احکام و سنتها و عرفها برایم چاره می اندیشی که آنچه تو به من عطا می کنی زیبا است از همه آنچه که می خواهم.
خدای من ،مرا ببخش ، زیرا فکر هیچ گاه نمی کردم تو بسیار صبور از همه کسانی هستی که روزی با آنها درد و دل می کردم و به همین اشکهای روان سوگند ، تو از همه رساتر پاسخم می دهی. ببخش مرا که وجود لحظه به لحظه ات را در زندگیم احساس نمی کردم. اما اکنون باور و ایمان دارم که مرا می فهمی ، بیشتر از هر کسی دیگری. گویی اکنون کنار من نشستی و به من لبخند می زنی.
خدای من ، می دانم. می دانم که تو مرا بیشتر از این آدمهای رنگارنگ دوست می داری و می دانم دلسوز از همه آنهایی. تو را قسم به بزرگیت ، این احساس زیبا را ، این دل نازک را ،این صدای محزون را از من نگیر وتوانم بخش ، بغض هایم را ، فقط در همین تنهایی هایم بشکنم تا کسی آزرده خاطر نگردد. و این اشکها را فقط در پیشگاه تو و در تنهایی بریزم. مبادا دلی بگیرد.
خدای من ، به آنها که طعم شیرین عشق را در زندگی چشیده اند بهترین هم زبان را عطا فرما. کسی که یاد تو را در دلشان بیندازد و راه تو را به آنها نشان دهد.
خدای من ، مگذار دلی شکسته و محزون از دوری یار گردد که تو بسیار مهربان و دلسوزی.
خدای من ، تو را شکر می کنم که هنوز دردی دارم که با آن گه گاه دلم را صاف کنم و هنوز دل شکسته ای برایم باقی است که نغمه جان بخش تو را احساس کند.
خدای من ، اینجا بسیارند کسانی که بی بهره از عشق ، آن را تکذیب می کنند و مدام تیشه بر قلبهای زخمی می زنند.اینجا بسیارند کسانی که به نام دین ، همه را ازدین زده می کنند و در خلوت به چیزی جز عقده های چندین و چند ساله نمی اندیشند.
خدای من ، سپاس تو را به خاطر این جملات که تک تکشان را تو از پیش به من آموخته بودی. به خاطر تمام سخنانی که بر زبانم جاری است و ندایی آسمانی که هر لحظه صدایم می زند.
تو را سپاس که باز همدم تنهایی من بودی

رهایی
در گذر زمان
از میان کوچه ای تنگ
می روم تا که بیابم
یک نگاهی
که نباشد در آن
هیچ تمنایی ، بجز عشق
نه از این عشق ریایی
که مرا به بند بکشد
در این قفس تن
تشنه ام
تشنه ی یک جرعه محبت
که مرا، از من ، آزاد کند
یک رهایی
به وزش های نسیم ، در فصل بهار
به روشنی یک صبح قشنگ ، در تابستان
به زلالی قطره های باران ، در پاییز
به پاکی برف ، تن پوش طبیعت برهنه ، در فصل زمستان
به بوی چمن
به لطافت هوا
به نور خدا
روزگاران را به بازی ساختیم ، بازی این روزگار را باختیم
اینجا زمان در تلاطم ثانیه ها
آنقدر گم می شود
که برای پیدایش کردنش باید ساعت ها وقت تلف کرد !!!
شاید همین ثانیه های هدر رفته روزی به دردت خورد
شاید هم از تنگی زمان به همین ثانیه ها پناه آوردی
شاید هم آنقدر دنبال این ثانیه ها دور خودت چرخیدی که جزئی از زمان شدی !
یا شاید هم تبدیل شدی به یک ساعت شماطّه دار !

پایانی که آغازی نداشت
آرام اشک میریزم تا سکوت این خلوت عاشقانه نشکند.
گاه دلتنگ با دوست بودنم
و گاه به جای آنانی که برایم دل نسوزاندند برای خودم دل میسوزانم.
روزگار در گذر است و من در گذر روزگار
مردمان می روند و من با مردمان.
به کجا؟.....
من می دانم...به دور دست ها...با مردمان می روم
زمان در پی گذشتن است و من نیز در پی زمان...
به سوی آنان رفتم.آنان مرا فرا می خوانند و من آنان را
با آنان گفتم و آنان با من
سخن از عشق
به دنبالش بودم...بر روی زمین سیاه
بر روی آسمان پاک
و بر روی قلب سفید
بر روی آسمان آبی شهر میروم و از آنجا به پایین
و از زمین اونج می گیرم و از آنجا به بالا
به دنبال یک چیز هستم و نیستم به دنبالش
این چنین است رسم عاشق دلان
با مردمان بسیاری بوده ام و می بودم
با آنان سخنانی می گفتم
سخنان بسیار
سخن از عشق

از چه بنویسم …!
از آنهایی که دیروز با من بوده اند و امروز رفته اند…
یا از تو که همیشه حرفهایم را از نگاهم میخواندی…
از چه بنویسم
از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد…
یا از نگاه مهربانی که آن را از من گرفتی

نمی دانم چه می خواهم خدا یا ... به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من... چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم... به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها... به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم كه با من... به ظاهر همدم ویكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت... بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم كه تا شعرم شنیدند... برویم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند... مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من... كه می سوزی از این بیگانگی ها
مكن دیگر ز دســت غیر فــریاد
خدا را بس كن این دیوانگی ها
...


تو به من می خندی
و نمی دانستی
من به چه دلهره ز باغ همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان در پی من دوید
سیب را در دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده در دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام،
آرام ،
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم که چرا،
- خانه کوچک ما سیب نداشت..
«حمید مصدق»

یادش بخــــــیر !
دیروز بلاخره بعد از گذشت حدودا سه سال رفتم تو محیطی که اونجا معنی کار و زندگی رو چشیده بودم.وقتی وارد حیاط آموزشکده شدم همه چیز فرق کرده بود.
نه بچه ها اون بچه ها بودن نه معلم ها.خیلی دلم براش تنگ شده مخصوصا اون دوران بی نظیری که همگی دور هم جمع می شدیم و ساعتها با همدیگه حرف می زدیم و تمام غم و غصه ها رو فراموش می کردیم.
هر گوشه ای از حیاط رو که نگاه می کردم خاطره ای برام زنده می شد که بد جوری منو تو حسرت گذشته فرو می برد تا جایی که نزدیک بود چند باری اشکم در بیاد !
یه بار یادم میاد می گفتم کی میشه از دست اینجا راحت شیم .
اما الان میگم یعنی میشه فقط یه بار دیگه همون بچه ها فقط چند ساعتی
دور هم باشیم و روزهای بی خاطره رو بهش خاطره ببخشیم !
________Distance________
تلاطمی در جود است که مرا به سوی تو می خواند
نگاه های خسته ات
پوچی ماندن را گوش زد می کند
و دستهای مهربانت سفر را
آری باید سفر کنیم